نریمان آبکنار؛ مجله حقوق ما: عبدالمنان شیوا شرق نویسنده و تحلیلگر سیاسی متولد بدخشان افغانستان است و در رشتههای زبان و ادبیات فارسی و روابط بینالملل کارشناسی ارشد دارد. او در زمان سقوط کابل در سال ۲۰۲۱ معاون وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان بود و امروز در آلمان زندگی میکند.
با توجه به مشترکات تاریخی، فرهنگی و زبانی در ایران کهن که مرزهای بسیار گستردهتری از ایران امروزی را در بر میگیرد و تنشهایی که در مورد مهاجران افغانستانی در ایران هرازگاهی بالا میگیرد، در این شماره مجله به سراغ آقای شرق رفتیم تا در مورد نقش سیاستهای افغانستانیستیزی در تخریب ریشههای مشترک افغانستان و ایران گفتگو کنیم.
این مطلب در شماره ۲۳۸ مجله حقوق ما منتشر شده است
کشور ایران در چندین دهه گذشته میزبان میلیون ها مهاجر افغانستانی بوده است حضور این جمعیت عظیم در کشور میزبان گاهی تنشهایی را نیز به همراه داشته است. با آن همه در طول همه این سالها بخش عظیمی از پیکر جامعه ایران به سمت مهاجران افغانستان با همدلی و مهربانی نگاه کردهاند اما سیاستهای جمهوری اسلامی و در مواردی ادبیات حکومتی ایران در لایههایی از جامعه نیز رخنه کرده است. در این ادبیات جامعه مهاجر همواره با عنوان «اتباع» و «اتباع بیگانه» یاد شدهاند در حالی که حداقل دو نسل از این مهاجران متولد ایران هستند. به نظر شما اطلاق عنوان اتباع بیگانه برای کسی که خودش و پدر و مادرش متولد یک کشور هستند، از چه ناشی میشود؟
در پیوند به دیرینگی و همگنی مردمان دو سرزمین آشنا و همپیوند افغانستان و ایران نهتنها دل مردمان هر دو سرزمین گواه مهربانیها و همدلیها بوده، بلکه روح تاریخی ایران بزرگ و کهن، لبریز عشق و مهربانی است. روح ایران را اگر جدا از رویکرد دولتها به بررسی بگیریم، همیشه بستر فرهنگی ایران و افغانستان به جز عشق دیگر تخمی را نکاشته است.
خویشاوندی معنوی و بوی جوی مولیان تاجیکستان، تهران و کابل در روانجمعی مردمان این سرزمین همگن، جاری است و همه از خوان کرم و شکرین فارسی حظ میبرند و بدان عشق میورزند. ولی همانگونهای که شما در پرسشتان فرمودید، دولتهایبیگانه از مردم، ستیزهجو و عمدتا ایدیولوژیک در کشاکش دهر به سمت آشناییزدایی گام زدهاند و تا توانستهاند، تخم کین کاشتند و زمینه را برای بیاعتمادی فراهم ساختند. رنگباختن و تیرگی روابط امروز، خواست و نیت اینگونه دولتهاست.
به همین دلیل مانند گذشته رابطه و خویشاوندیمعنوی یا آشنایی مردمان، درخشان و مهرآلود نیست. در واقع دولتهای آشنازدا یا واگرا تلاش کردند تا ادبیاتنفرت و واگرایی را جایگزین همگرایی و خویشاوندیمعنوی سازند. حتا در ادامه این تیرگی، بیم آنست که دیگر طوطیان هند هم از سخن گفتن فارسی شکرشکن نشوند. زیرا با همزبان، همفرهنگ وآشنایان چنین رفتار میشود که در هیچ آیین دیگر جا ندارد. و در حقیقت دیگر «رواقمنظر» هیچکسی در این دو خانه مشترک، «آشیانه» همزبان و خویشاوند معنویاش نیست.
من این همه را ناشی از سیاست فرهنگستیزانه و واگرایانه دولتهای ایدیولوژیک میبینم. گونهای که این دولتها، دو نسلزاده شده در خاک مبارک ایران فرهنگی را نیز بیگانه تلقی میکند. سیاستی که برخلاف جغرافیای معنوی شاهنامه و محتوای درخشان گلستان و بوستان سعدی شیرازی است. نهتنها این بزرگان، بلکه در خانۀ افغانستان، نسترنهای زندانیشده و بانوان اسیر روزگار افغانستان، زلف خود را چون گیسوان فروغ فرخزاد گره زدهاند و در هر تپشی از بازکردن پنجره و فروریختن دیوار سخن میگویند. این همه را تنها سیاستانکار و واگرا میتواند نادیده بگیرد.
بنابراین به نظر من استعلای دولت ایدیولوژیک سبب شده است که حتا عدهای از نخبهگان و فرهنگیان ایران درخششش گذشته را فراموش کنند و گام گام دنبال نقش قدمهای دولت موجود راه بروند. مستولیشدن سیاست نادرست اینگونه دولتورزی، دلیلی است بر آشنازدایی فرهنگیان ایران نسبت به شهروندان بخشی از ایرانتاریخی یا افغانستان.
کشورهای منطقه ما به خصوص کشورهایی مانند ایران، افغانستان و چند کشور دیگر ریشه تاریخی، فرهنگی و زبانی مشترکی دارند و در روزگاری نه چندان دور هر کدام بخشی از این جغرافیای بزرگ بودند. حتی بعضی از مرزکشیهای این جغرافیا عمری کمتر از ۲۰۰ سال دارند و ما در نقاط مرزی هنوز شاهد اقوام و خویشاوندانی هستیم که نیمی از آنها امروز شهروندان یک کشور و نیم دیگر شهروندان کشور دیگر هستند. این مسأله را به خصوص در شهرهای مرزی ایران و افغانستان میتوانیم ببینیم. با این توضیح میخواهم بپرسم عملکرد حکومتهایی که میآیند و میروند به نظر شما میتواند چه تاثیری بر روابط مردمی بگذارد که نهتنها ریشههای تاریخی و فرهنگیشان مشترک است که خویشاوندان یکدیگر به شمار میروند؟
فروریختن یا پایان دایمی دیوارها، آرمانراهبردی ما انسانهای حوزه بزرگ تمدنی و تاریخی است. این رویا دستیافتنی نیز هست. در تجربه سیاسی بشر اتفاق افتاده، مرزها شبیه قفسها خواهند مرد و دیگر سبب جدایی نخواهند شد. مفهوم جهانشهروندی، یا ایده بخشایشجهانی، خویشاوندیمعنوی، همگنبودن، ایده خودی یا آشناییدیرینه، همه همچون پتکی مرزها را نابود خواهد کرد. چنانکه در آلمان اتفاق افتاد و دیوار را با خنده و محبت از بنیاد فروریختند.
مرزهای میان ما نیز پایدار نیست و از همان نخستین روز تولدشان مردهاند و هیچ معنایی ندارند. زیرا نسیم شیراز و دماوند تا دامن هندوکش و تا بخارا هم چنان سمند تیزبال در سفر است و از هریوای باستان به جغرافیای شاهنامه هرازگاهی گذر میکند.
به باور من رفت و آمد حکومتها، هیچتاثیری در مشترکات مردمان همگن و خویشاوند نداشته است. با وجودی که قدرتها و حکومتها تغییر کردهاند، چهره عوض کردند و حتا ادبیات نفرت پدید آوردند اما محبت و همگرایی مردمان همچنان پایدار و درخشان باقی مانده است.
همین لحظه، فرهنگ هرات باستان با فرهنگ مشهد تفاوتی ندارد. زبان کابل با تهران و دوشنبه، هنر و ادبیات تاجیکستان با ادبیات بلخ و بدخشان، هیچ تفاوتی نکرده است. این یک حقیقت است و دولتها اگر سیاستانکار و واگرایی را کنار بگذارند متوجه میشوند که پایتختاصلیاقتدار فرهنگی و زبان فارسی در دل و جان مردمان این سرزمینهاست. از سوی دیگر سیاست انکار در مدت طولانی، نتوانسته است مانع این خویشاوندی معنوی و فرهنگی شود.
با وصف این که در چندین دهه گذشته برای بخش عظیمی از کودکان افغانستان زمینه رفتن به مدرسه مهیا بود و گاهی مقامات حکومتی نیز از این مسأله حمایت کردند اما بخشی از این کودکان نیز به دلایلی مانند نداشتن مدرک از تحصیل بازماندهاند و زمینه دسترسی به تحصیلات عالی برای بسیاری از مهاجرانی که مدرسه را در ایران تمام کردهاند مهیا نبوده است. میخواهم نظر خود را در این مورد بیان کنید.
«روزگار غریبیاست نازنین»! با وجودی که حافظ از شکافتن سقف فلک گفته است و از بربادی لشکر غم و خونخواهی عاشقانه سخن گفته است یا اینکه شمستبریزی گفته بود «اگر تمام مردم جهان خویشتن را به ریش من بیاویزند، سخن جز حق نخواهم گفت» یا شیخ معرفتگرا و عارف دلزنده ابوالحسن خرقانی گفته بود: «هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.» و مولانا بلخی نیز گفته «در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک / به جز عشق به جز مهر دگر تخم نکاریم»، اما با دریغ امروز میبینیم که سرزمین چنین مردانی را تعصب و انسانستیزی فرا گرفته است. چنان روزگار غریب است که همشهری ابوالحسن خرقانی نگران نانخوردن هموطن و همزبان خود، شهروند افغانستانی است و یا او را بیگانه میخواند یا از درس خواندن یا از عشق به معرفت محرومش میسازد. نمیدانم که ایران تاریخی را چه شده است که از خویشتن گمشده و خویشتنش را نمیشناسد.
این بزرگترین مصیبت روزگار ماست. مبادا این روزگار ادامه پیدا کند. محرومیت کودکان فارسی از آموزش در سرزمین مشترک و تمدنیشان، خلاف تفکر سعدیشیرازی است و منشور کوروش کبیر است.
بنی آدم اعضای یکدیگرند را نباید انکار کرد. چراغی اگر در کابل روشن میشود، تابناکی بخت تهران است و اگر در تهران فروزان میشود، رستگاری دوشنبه و سمرقند خواهد بود. شکوه و اقتدار دماوند پایداری کوه البرز یا کوه عقابنشین بدخشان است.
گاهی یک سوال تأمل انگیز از سوی نخبگان و قلم به دستان افغانستان مطرح می شود که چگونه می شود مولانای بلخی، سنایی غزنوی، خواجه عبدالله انصاری و... هموطنان حافظ و سعدی شیرازی، فردوسی طوسی، عمر خیام و دیگران باشند اما همشهریها و هموطنان مولانا و سنایی در شیراز و طوس و نیشابور «اتباع بیگانه» خطاب شوند و در همه ناهنجاری اجتماعی موجود در کشورِ میزبان به عنوان اولین متهمان از آنها نام برده شود. این پرسش، کنایهای تلخ و تأمل برانگیز در خود دارد. میخواهم با توجه به مرزبندیهای امروز نظر شما را در مورد طرح چنین پرسشهایی بدانم؛ پرسشهایی که نشان میدهند برخاسته از ذهنهایی هستند که بر علاوه گلایه از همسایه تعلقات فراوانی به آن گستره فرهنگی نیز دارند.
مسالهایکه مرا نیز متعحب میسازد همیناست که در افتخارات بزرگ تمدنی و هنگام نامبردن از هزاران خورشید تابناک این تمدن بزرگ، دولتهای حاکم از همه سبقت میجویند و حتا در ثبت کردن میراثهای ملموس و غیر ملموس دعوا و جدال میکنند.
وقتی سخن از مولانا جلال الدین بلخی میشود یا از رودکی تا فردوسی همه خویشتن را همزبان و همفرهنگ معرفی میکنند. ولی در میدان حقیقت از همشهری مولانا، رابعه، خواجه عبدالله انصاری یا سنایی غزنوی نفرت دارند و او را بیگانه میخوانند. این نوع تضاد و از خودبیگانگیاست که در بسیاریها رسوخ کرده است.
باید اینگونه رفتارها منسوخ گردند تا همه حقیقت را درک کنیم. تا زمانی ما از هر دو طرف از خودبیگانگی بیرون نشویم در دام تعصب و خودستیزی خواهیم بود که خسران بزرگ خواهیم کرد. وقتی ما در افتخارات و ارزشهایفرهنگی و ادبی با هم مشترکیم و بدان تعلق داریم بایسته است که در رفتارمان با ریشههای اصلی تاریخی و فرهنگیمان، همچون بیگانهگان رفتار نکنیم. فرهنگفارسی و ریشههای درخشان تمدنی آن میتواند چتر فراگیر بازگشت ما به اصالت فرهنگی و شکوه تاریخمان باشد در غیر این صورت به فصلهای متروک جهان تعلق خواهیم گرفت.
یکی از مسایلی که در بیش از بیست سال گذشته در افغانستان بسیار تنش آفرید، مسأله هویتهای فرهنگی و زبانی در این کشور بود و عامل اصلی این تنشزایی نیز حکومتهای افغانستان بودند که این رویکرد را از اسلاف خود به ارث بوده بودند. بعد از روی کار آمدن حکومت طالبان در افغانستان این مسأله با شدت بیشتری پیگیری شد به گونهای که همه هویت فرهنگی نهتنها فارسی زبانان افغانستان که بسیاری از اقوام دیگر نیز مورد هجوم این گروه قرار گرفته است. در چنین شرایطی حکومت ایران از اولین حکومت هایی بود که نمایندگی های سیاسی افغانستان در ایران را به طالبان واگذار کرد و گاهی شاهد رفت و آمد و ملاقات سران طالبان با مقامات ایرانی نیز هستیم. برای شما به عنوان کسی که سال ها در حوزه فرهنگ فعالیت کردهاید، چنین اقدامی میتواند چه معنایی داشته باشد.
با تاسف باید گفت که فرهنگ به عنوان یک نخستینه در سیاست کشورهای مورد بحث مطرح نبوده و همیشه به عنوان یک ابزار در سیاست واقع شده است. اگر فرهنگ فارسی اولویت دولتهای حوزه تمدنی ما میبود، به یقین وضعیت بهتری از حال پیدا میکردیم. دولت ایران با وجودی که میدانست شیونیزم فرهنگی در افغانستان بیداد میکند، سیاستفارسیستیزی دقیقا شبیه امروز طالبان ادامه داشت، با آنهم مطابق به انتظار فرهنگیان و شهروندان همکاری نمیکردند.
فارسیهراسی و نوعی باجدادن به حاکمان شیونیست در کشورمان، سبب شد تا به صورت آشکار دستگاه دولت مورد حمایت جامعه جهانی در ستیز با فرهنگفارسی کار کند. طوری که در جریان بیستسال سیاست سکوت و باجدهی تهران در مورد بحران جاری، سبب انزوای هویت و زبان فارسی شد. چنانکه امروز این سکوت در برابر بیداد و استبداد فرهنگی طالبان ادامه دارد.
تجربه سه سال پسا جمهوریت نیز نشان داد که تهران همچنان در حالت ازخودبیگانگی است و راهبردش را تغییر نداده است. هر چند ماهیت دولت ایدیولوژیک دغدغه فرهنگی را نمیتابد با آنهمه آرمان راهبردی مردمان ما حمایتهای درخشان از ارزشهای بلند حوزه تمدنی است.
در چنین بیدادی و نابسامانی انتظار اساسی من از اربابان ذوق و جامعه روشنفکری و فرهنگی ایران و افغانستان است که بیشتر از پیش مسوولیتهای خود را انجام دهند و در راستای دادخواهی فرهنگی و مدد فارسی گام بزنند.
یعنی بازگشت به اصالتتاریخی و فرهنگی را به گفتمانی درخشان مبدل کنند تا از خودبیگانگی و آشنازدایی رهایی پیدا کنیم. آبادی کاخ تعصب، شیونیزم فرهنگی، استبداد فرهنگی علیه حوزه تمدنی ما ناشی از غربت و مسوولیتگریزی ماست. برماست که غفلتهای گذشته و نکردههای دی را جبران کنیم و دوباره کاخ بلند فارسی یا رنج خاطر و اندیشه فردوسی را رواق منظر گیتی بسازیم. بنابراین باید به سیاستی که نخستینهاش فرهنگ و حوزۀ تمدنی باشد برگردیم و واگراییها را به همگرایی عوض کنیم تا از درد تلخ و رنج کشندۀ ازخودبیگانگی نجات یابیم.