/ IHRights#Iran: Hossein Amaninejad and Hamed Yavari were executed in Hamedan Central Prison on 11 June. Hossein was arrested… https://t.co/3lnMTwFH6z13 ژوئن

اخراج گسترده و آینده موهوم؛ دختران افغانستانی در چنگال قوانین طالبان

29 ژوئیه 25
اخراج گسترده و آینده موهوم؛ دختران افغانستانی در چنگال قوانین طالبان

نریمان آبکنار؛ مجله حقوق ما: وحید پیمان دانش آموخته علوم سیاسی در دانشگاه هرات است و حدود دو دهه در عرصه خبرنگاری با رسانه‌های ملی و بین المللی فعالیت داشته است. او متولد ۱۳۶۳ است و تجربه دو دوره مهاجرت به ایران را دارد: یک بار در یک سالگی همراه خانواده‌اش مجبور به مهاجرت به ایران شده و بار دوم پس از اولین تسلط طالبان بر افغانستان. او اکنون در آلمان زندگی می‌کند.

در ادامه مصاحبه او را با مجله حقوق ما در پیوند با اخراج گسترده مهاجران افغانستانی توسط جمهوری اسلامی ایران، می‌خوانید.

 

این مطلب در شماره ۲۳۸ مجله حقوق ما منتشر شده است

خود را برای خوانندگان ما بیشتر معرفی کنید

من وحید پیمان هستم؛ روزنامه‌نگار اهل افغانستان. بیش از دو دهه در حوزه‌ی رسانه، سیاست و جامعه فعالیت داشته‌ام.

قبل از همه چیز باید که تجربه سه دوره مهاجرت را دارم. سال ۱۳۶۴ که یک سال سن داشتم پدر و مادرم مرا به ایران بردند. سال ۱۳۷۱ برگشتیم به وطن و با تسلط طالبان دوباره مهاجر ایران شدیم. دوباره به وطن برگشتیم و با بازگشت دوباره طالبان این‌بار مهاجر اروپا شدم.

 کار حرفه‌ای خود را از سال‌های نخست دهه ۱۳۸۰ خورشیدی در افغانستان آغاز کردم و سال‌ها به‌عنوان خبرنگار، سردبیر و تحلیل‌گر سیاسی در رسانه‌های افغانستان از جمله روزنامه ۸صبح فعالیت کردم. 

پس از بازگشت طالبان، به دلیل تهدیدهای امنیتی، ناگزیر به ترک کشور شدم و اکنون ساکن آلمان هستم. با وجود مهاجرت، همچنان به کار رسانه‌ای در پیوند با وضعیت مردم افغانستان ادامه می‌دهم.

 

اخراج دسته‌جمعی مهاجران افغانستانی از ایران پس از حمله‌ی اسرائیل و امریکا به این کشور برای شما چه معنایی دارد؟

ببینید، من به‌عنوان کسی که نزدیک به یک‌سوم عمر خود را در ایران گذرانده‌ام، این وضعیت را از سه زاویه می‌نگرم. از یک‌سو می‌فهمم که هر دولت، از جمله جمهوری اسلامی ایران، ناگزیر است برای تأمین امنیت ملی و کنترل اوضاع داخلی، تصمیم‌هایی بگیرد که در نگاه نخست شاید سخت‌گیرانه به‌نظر برسد. حفظ تمامیت سرزمینی، مدیریت فشارهای اقتصادی، و کنترل مرزها حق هر دولتی است. به‌ویژه در وضعیتی که تنش‌های اخیر به وجود آمدند و دولت‌ ایران هم تقریبا زیر فشار افکار عمومی خود نیز قرار دارد.

اما از سوی دیگر، نمی‌توان نادیده گرفت که نحوه‌ی اجرای این تصمیم، یعنی اخراج گسترده، فوری و بعضاً خشن مهاجران افغانستانی، با ارزش‌های انسانی و تعهدات بین‌المللی در تضاد قرار دارد. بسیاری از این افراد سال‌هاست در ایران زندگی کرده‌اند، کار کرده‌اند، فرزند به دنیا آورده‌اند، و بخشی از بافت اجتماعی شهرهای بزرگ شده‌اند. برخوردی که کرامت انسانی آن‌ها را زیر سوال می‌برد، نه تنها از نظر اخلاقی بلکه حتی از نظر راهبردی نیز نتیجه‌ی معکوس دارد.

در چنین شرایطی، دولت‌ها می‌توانند و باید به‌دنبال راه‌حل‌های جایگزین باشند. راه‌حل‌هایی که هم امنیت ملی را تأمین کنند، و هم حرمت انسانی را حفظ نمایند. برای مثال، به‌جای اخراج دستجمعی ۴۰ یا ۴۵ هزار نفری، می‌توان برای مهاجران غیرقانونی اقامت موقت اعلام کرد تا خود را ثبت کنند، وضعیت‌شان روشن شود، و به آن‌ها اجازه داده شود تا یا وضعیت خود را اصلاح کنند یا با برنامه‌ریزی تدریجی بازگردند. چیزی که در همه جای دنیا رایج است.

بسیاری از مهاجران، به‌ویژه در بخش‌های ساختمانی، زراعت و خدمات، نیروی کار ارزان و قابل‌اعتماد فراهم کرده‌اند. می‌توان با صدور مجوزهای موقت، هم از این نیرو بهره برد و هم مهاجر را در موقعیت قانونی قرار داد و یا دولت ایران می‌تواند با همکاری با نهادهایی مانند سازمان جهانی مهاجرت یا کمیساریای عالی پناهندگان، برنامه‌های بازگشت داوطلبانه، همراه با کمک‌های حمایتی، طراحی کند. اینکه در یک روز ۴۵ هزار نفر را تنها از یک مرز خارج بسازیم، کرامت انسانی مهاجر زیر سوال می‌رود.

به باور من، در جهانی که بحران‌های مهاجرت رو به افزایش است، مسؤولیت کشورها هم چارچوب قوانین داخلی و هم در پرتو اخلاق انسانی و تعهدات منطقه‌ای و بین‌المللی معنا پیدا می‌کند. نحوه‌ی مواجهه‌ی ما با این بحران‌ها، نشان‌دهنده‌ی سطح بلوغ سیاسی و اخلاقی ما نیز هست.

واقعیت این است که شدت‌ گرفتن روند اخراج مهاجران دقیقاً پس از پایان حمله‌ی اسرائیل به ایران، نمی‌تواند اتفاقی تلقی شود. به‌نظر من، این یک بهانه‌ است تا مسأله‌ای بسیار ریشه‌دار و قدیمی را، با توجیهی امنیتی و مقطعی، توجیه‌پذیر سازند.

اتهام‌هایی مانند «جاسوسی برای اسرائیل» که برخی مقام‌های ایرانی علیه مهاجران افغانستانی مطرح کرده‌اند، در نگاه نخست بیشتر به یک روایت تبلیغاتی شباهت دارد تا ادعایی مستند. این‌که چگونه جامعه‌ای که سال‌هاست از سوی همین مقام‌ها به بی‌سوادی، فقر و حتا «عقب‌ماندگی» متهم می‌شود، ناگهان به شبکه‌ی سازمان‌یافته‌ی جاسوسی و ساخت پهپاد برای موساد بدل می‌شود، نه تنها از منظر منطقی، بلکه از نظر عقل سلیم هم قابل‌پذیرش نیست.

بگذارید روشن بگویم: در کشوری که بسیاری از مهاجران حتی اجازه‌ی قانونی برای اقامت، کار یا سفر درون‌شهری ندارند، چگونه ممکن است افرادی بدون جلب توجه نهادهای امنیتی، به همکاری اطلاعاتی با یکی از پیچیده‌ترین سازمان‌های اطلاعاتی جهان دست بزنند؟ این سناریو، اگر نگوییم فکاهی، دست‌کم غیرواقع‌گرایانه است.

و نکته سوم که از دید من از همه مهتر است که یک واقعیت اجتماعی در ایران وجود دارد که کمتر به آن پرداخته شده است و آن، شکاف عمیق میان تاریخ پرعظمت ایران و رفتار بخشی از نسل امروز در برابر «دیگران» است؛ رفتاری که در بسیاری موارد، بر پایه‌ی آگاهی تاریخی نیست و برآمده از نوعی خودکم‌بینی در برابر غرب و خودبزرگ‌بینی در برابر همسایه‌های شرقی است.

برای نمونه، رفتار بخشی از مردم ایران در برابر یک گردشگر اروپایی، گاه به‌گونه‌ای است که گویی با موجودی فراتر از خود روبه‌رو شده‌اند. دورش جمع می‌شوند، با تحسین یا هیجان با او رفتار می کنند و رفتارشان سراسر همراه با احترام و علاقه است. اما در همان فضا، وقتی پای یک مهاجر افغانستانی به میان می‌آید، با تحقیر، توهین و حتی خشونت مواجه می‌شود و این دقیقاً همان دوگانه‌ی رفتاری آزاردهنده‌ای است که ریشه در نوعی بحران هویتی دارد.

واقعیت این است که ایران با وجود تاریخ درخشان، فرهنگ غنی و ظرفیت‌های تمدنی بی‌نظیر، در سده‌ی اخیر به‌ویژه در نتیجه‌ی انزواهای سیاسی و بحران‌های داخلی، از روند جهانی شدن بازمانده است. بخش بزرگی از جامعه‌ی ایران، هنوز درک روشنی از آن‌چه در دنیای امروز جریان دارد ندارد. بسیاری نمی‌دانند که دبی با نیروی کار مهاجر از هند، فیلیپین، مصر و حتا ایران و افغانستان و دیگر کشورها اداره می‌شود. یا در آلمان، میلیون‌ها نفر از مهاجران خاورمیانه و جنوب آسیا شرافتمندانه زندگی و کار می‌کنند. یا آمریکا، به‌عنوان یکی از قدرت‌های بزرگ جهان، خود سرزمین مهاجران است، و ستون‌های توسعه‌اش بر دوش کسانی بنا شده که از جای‌جای جهان آمده‌اند.

در اکثر کشورهای پیشرفته، مهاجران موتور حرکت جامعه‌اند.

از نگاه من، این وضعیت پیامد مستقیم نبود آموزش عمومی درباره جهان معاصر، قوانین بین‌المللی، حقوق بشر، و سازوکارهای مهاجرت است. در غیاب این آگاهی، ملت ایران به‌رغم استعداد و فرهنگ پنهان‌شان در فضای درون‌گرا و گاه آمیخته با توهم برتری یا توهم تهدید زندگی می‌کنند. 

برای ایران، بازگشت به جایگاه واقعی‌اش، از راه بازسازی اعتماد، گشودگی به جهان، و بازتعریف رابطه‌اش با همسایگان خواهد گذشت. و تا زمانی که این اتفاق نیفتد، زخم‌هایی مانند امروز، همچنان باقی خواهند ماند.

 

پس از اقدامات اخیر جمهوری اسلامی ایران علیه مهاجران و اخراج دسته جمعی آنها شاهد ویدیوها و اخباری از بدرفتاری عده ای از شهروندان ایران با مهاجران افغانستانی نیز هستیم. هرچند نمونه هایی از چنین رفتاری در گذشته نیز دیده می‌شد اما شدت آنها همزمان با موضع تازه جمهوری اسلامی در مقابل مهاجران افغانستانی به چه معنی است؟

هرچند نمی‌توان رفتار تک‌تک شهروندان را به حساب یک ملت گذاشت، و بسیاری از ایرانی‌ها همچنان با مهاجران افغانستانی رفتار انسانی و شرافتمندانه دارند. اما شدت گرفتن خشونت‌های کلامی، تحقیرهای خیابانی و حتی حملات فیزیکی، ارتباط مستقیمی با لحن و رویکرد نهادهای حاکم دارد.

در واقع، وقتی یک دولت در سطح رسمی و رسانه‌ای، یک گروه مهاجر را به «جاسوسی»، «تهدید امنیت ملی» یا «مزاحمت برای جامعه» متهم می‌کند، بی‌آن‌که مدرک قانع‌کننده‌ای ارائه دهد، این پیام ناخواسته را به جامعه می‌فرستد که توهین، حذف و تحقیر آن گروه، نه تنها مجاز، بلکه قابل توجیه است.

این‌جا دقیقاً همان‌جایی‌ست که مرز میان سیاست و خشونت اجتماعی از بین می‌رود. سیاست‌های رسمی، زمینه‌های روانی و اجتماعی خشونت را آماده می‌سازد، به‌ویژه وقتی که ابزارهای اطلاع‌رسانی یک‌جانبه باشند و مهاجران امکان دفاع از خود را در فضای عمومی نداشته باشند.

در گذشته هم چنین مواردی وجود داشت، اما امروز به‌دلیل فضای رسانه‌ای پرتنش، بحران اقتصادی، و گسترش ناامیدی، این رفتارها نه تنها بیشتر شده بلکه گستاخ‌تر نیز شده‌اند. در شرایطی که مردم خود از بحران معیشتی رنج می‌برند، گفتمان رسمی که مهاجر را «مسؤول مشکلات» معرفی می‌کند، همان گفتمانی‌ست که بذر خشونت را در میان مردم می‌پراکند.

نکته‌ی دردناک این‌جاست که مهاجر افغانستانی، که خود قربانی جنگ و فقر و تبعیض است، اکنون در جامعه‌ای که روزگاری به آن پناه آورده، قربانی سیاست‌سازی و تبلیغات نیز شده است.

 

جدای از کنوانسیون‌های بین المللی در مورد مهاجرت، اعلامیه جهانی حقوق بشر و موازین اخلاقی، شعار «اسلام مرز ندارد» را چگونه می‌توان با برخورد امروز جمهوری اسلامی ایران با مهاجران افغانستانی مطابقت داد؛ در حالی که این شعار از اصلی‌ترین شعارهای این حکومت در سیاست او نسبت به کشورهایی مانند فلسطین، سوریه، یمن و...  بوده است.

اینکه اسلام مرز ندارد یک شعار است. از عمر این شعار بیش از چهار دهه گذشته است. البته این مورد برای همه کشورهای اسلامی صدق پیدا می‌کند که نسبت به کشورهای اروپایی مرزهای سخت‌تری دارند. افغانستان با ایران جدای «اسلام» مشترکات دیگری هم دارد.

ما با دو ملت روبه‌رو هستیم که از قرن‌ها پیش فرهنگ مشترک، زبان مشترک، روایت مشترک، تاریخ مشترک، و حافظه‌ی جمعی مشترک داشته‌اند. ما فرزندان یک جغرافیای تمدنی‌ایم که نام‌هایی چون مولانا، سنایی، جامی و ده‌ها چهره‌ی دیگر، روح آن را ساخته‌اند. و این روح در تار و پود ادبیات، زبان، و زیست روزمره‌ی ما جاری است.

میان افغانستان و ایران، پیوندی وجود دارد که اگر آن را «روح مشترک» بنامیم، اغراق نکرده‌ایم. مهاجر افغانستانی، برای ایران بخشی از همان حافظه‌ی تاریخی است؛ همان حافظه‌ای که از خراسان بزرگ تا ری، از هرات تا تبریز از بلخ تا نیشابور، از غزنی تا اصفهان امتداد دارد. شکستن این پیوند ضربه به ریشه‌های هویتی خود ایران نیز هست.

در چنین بستری، رفتار با مهاجران افغانستانی باید بر مبنای درک عمیق این پیوندها بازتعریف شود.

 

می‌خواهم بر اساس گزارش‌هایی که شما به عنوان یک خبرنگار و فعال اجتماعی در اختیار دارید، تاثیر اخراج گسترده مهاجران افغانستانی را در آن طرف مرز یعنی افغانستان بیان کنید.

از منظر اجتماعی، ما با شکل‌گیری یک طبقه‌ی تازه‌ از «بی‌جای‌مانده‌گان» روبه‌رو هستیم؛ افرادی که در ایران ریشه نداشتند و اکنون در افغانستان نیز جای پایی ندارند. این وضعیت، هم چرخ‌دنده‌های اقتصاد محلی را تحت فشار قرار داده و هم فشار مضاعفی بر نهادهای بشردوستانه وارد کرده است.

به‌عنوان نمونه، تنها در چند هفته‌ی گذشته، هزاران نفر در پارک‌های عمومی و حتی بیابان‌های مرزی اسکان یافته‌اند. امکاناتی که در اختیار این جمعیت قرار گرفته، به‌شدت محدود است و در بسیاری موارد تنها توسط داوطلبان مردمی و خانواده‌هایی که خود از فقر رنج می‌برند تأمین می‌شود. خانواده‌هایی که نان روزانه‌شان را با بازگشت‌کننده‌ها شریک ساخته‌اند و این اگرچه تصویری از عظمت همدلی مردمی است، اما هم‌زمان زنگ خطری برای بی‌توجهی ساختارهای رسمی نیز هست.

از سوی دیگر، پیامدهای روانی این اخراج‌ها به‌مراتب عمیق‌تر از جنبه‌های مادی است. کودکان و نوجوانانی که هویت‌شان در ایران شکل گرفته، اکنون خود را در کشوری می‌بینند که با آن بیگانه‌اند؛ آن‌هم در فضایی که امکان بازپیوند با جامعه به‌سختی فراهم است.

در کنار همه‌ی پیامدهای انسانی، اجتماعی و اقتصادی این اخراج گسترده، یک جنبه‌ی بسیار مهم و عمیق دیگر نیز وجود دارد که کمتر به آن توجه شده است: تضاد کامل میان فرهنگی که این مهاجران، به‌ویژه دختران، در آن پرورش یافته‌اند و نظامی که اکنون در افغانستان حاکم است.

بسیاری از دخترانی که از ایران اخراج شده‌اند، در محیطی بزرگ شده‌اند که با تمام محدودیت‌ها، دست‌کم امکان تحصیل داشتند، آرزوهای فردی داشتند، و هویتی برای خود ساخته بودند. آن‌ها با زبان فارسی نوشتند، شعر خواندند، به مدرسه رفتند، رؤیا ساختند و شخصیت خود را در بستر یک زندگی شهری یا نیمه‌شهری شکل دادند. اما اکنون، ناگهان خود را در کشوری می‌یابند که نه تنها هیچ زیرساختی برای پذیرش‌شان ندارد، بلکه حق ابتدایی‌ترین حقوق‌شان، تحصیل، حرکت، هویت نیز از آنان سلب شده است.

از دید من، اگر روزی قرار باشد این فاجعه نزد وجدان جهانی و نزد ملت افغانستان به محاکمه کشیده شود، سنگین‌ترین بند این پرونده همین‌جا خواهد بود: اینکه دخترانی را، با آگاهی کامل از سرنوشت‌شان، به کام نظامی پرتاب کردند که نه آن‌ها را می‌پذیرد، نه برای‌شان حقی قائل است، و نه حتی صدای‌شان را می‌شنود.

این، چیزی فراتر از بی‌توجهی سیاسی یا قصور اداری است. این یک فروپاشی اخلاقی‌ست. مسئولان ایران، همان‌طور که جامعه‌ی مدنی آن کشور، کاملاً می‌دانند که بازگرداندن اجباری این دختران به افغانستان مساوی‌ست با بریدن رشته‌ی آرزوهای‌شان. با این‌همه، این اخراج‌ها با بی‌اعتنایی کامل ادامه یافت و در برابر این سکوت، تاریخ و انسانیت هر دو گواهی خواهند داد.

 

جدای از رنجی که نسل ما متحمل می‌شود، آنچه که از رویدادهایی این چنینی باقی می‌ماند تاثیری است که بر نسل‌های آینده به جا خواهد ماند. به نظر شما اقداماتی از این دست چه تاثیراتی بر روابط دو ملت دارد دو ملتی که هنوز هم خانواده‌های زیادی را می‌توان در میان آنها یافت که پیوندهای خویشاوندی خود را حفظ کرده‌اند و با یکی دو نسل فاصله هنوز با اقوام خود در کشور همسایه رفت و آمد دارند؟

من مطمئن هستم که درد و تحقیر امروز، اگرچه ممکن است در سطح رسانه‌ها و دولت‌ها پس از مدتی فراموش شود، اما در حافظه‌ی فردی و خانوادگی باقی می‌ماند.

بسیاری از خانواده‌های افغانستانی و ایرانی هنوز ریشه‌های مشترک دارند. در بسیاری از خانه‌ها، مادر از ایران آمده، پدر در افغانستان به دنیا آمده، یا فرزندانی میان دو سرزمین بزرگ شده‌اند. اما این رابطه‌ی طبیعی و انسانی، در برابر تجربه‌ی تحقیر و طرد جمعی، دچار گسست احساسی می‌شود. کودک امروز، که در مرز زیر آفتاب داغ ایستاده و شاهد فریاد، ترس و آوارگی مادرش است، در آینده‌ای نه‌چندان دور، با ذهنیتی متفاوت به همسایه‌ی غربی خواهد نگریست.

داستان ما نباید به سرنوشت تلخ دو کره بدل شود.

در مناطق تایباد و اسلام‌قلعه، کمتر خانه‌ای را می‌توان یافت که یکی از اعضایش این سوی مرز و دیگری آن‌سو زندگی نکند.

میان مشهد و هرات، تنها پیوند همسایگی نیست. این‌ها دو شهر از یک خانواده‌اند؛ با شعرهایی که هر دو شنیده‌اند، با غذاهایی که هر دو پخته‌اند، و با نسل‌هایی که میان این دو شهر جابه‌جا شده‌اند. مشهد و هرات، اگر از هم جدا شوند، هویت‌شان ناقص می‌شود، چون بخشی از آن در دل دیگری است.

تهران، هرات و کابل نیز داستانی مشابه دارند. فرزندی در تهران زاده شده، اما مادرش از هرات است. پدری در کابل خاک شده، اما دخترش هنوز در ری زندگی می‌کند.

اگر سیاست‌گذاران به این واقعیت‌ها بی‌اعتنا باشند در حال ویران کردن خانه‌ای هستند که قرن‌ها با هزاران نخ محبت و تاریخ و فرهنگ بافته شده است.