مینا موحد؛ مجله حقوق ما: در روزهایی که خبر تبدیل قطعه ۴۱ بهشت زهرا به پارکینگ منتشر شده، بار دیگر نگاهها به یکی از تاریکترین فصلهای تاریخ معاصر ایران دوخته شده است. برای خانوادههایی که عزیزانشان در دهه ۶۰، بینام و نشان در این قطعه به خاک سپرده شدند، این خبر به منزله زخمی تازه است بر حافظهای که هرگز التیام نیافته.
قطعه ۴۱ برای بازماندگان اعدام شدگان آن سالها، فقط یادگاری از عزیزانشان نبوده است، بلکه نشانی بوده از حقیقتی پنهان و یادآوری از رنج و مقاومت جمعی و امید به عدالت. حذف یا تغییر کاربری چنین مکانهایی، یک تصمیم عمرانی ساده نیست بلکه تلاشی است برای زدودن بخشی از تاریخ معاصر ایران که اکنون در معرض پاک شدن و فراموشی قرار گرفته است.
در گفتوگو با لیلا قره داغی، از بازماندگان آن اعدامها، تلاش کردهایم روایت شخصی او را بشنویم؛ روایتی که نهتنها تجربهی یک خانواده را بازتاب میدهد، بلکه سندی است از حافظهای جمعی که با وجود همهی فشارها هنوز زنده مانده است.
عزیز شما در چه شرایطی دستگیر و اعدام شد؟
پدرم، ابوالفضل قرهداغی از اعدامیهای مهرماه سال ۱۳۶۰ است. وقتی پدرم اعدام شد، من دو ساله بودم. پدرم قبل از انقلاب جزو مجاهدین خلق بود، ولی دقیقا شش ماه قبل از دستگیری به خاطر اختلاف نظر و عقیده تصمیم گرفت از گروه مجاهدین بیرون بیاید.
این مطلب در شماره ۲۴۶ مجله حقوق ما منتشر شده است
دخترخاله پدرم به دو نفر از دوستان مشترکشان که هنوز جزو مجاهدین خلق بودند و دنبال خانه امن میگشتند، میگوید بروید خانه ابوالفضل بمانید، آنجا امن است. آنها شب میآیند خانه ما در حالی که من و پدرم و عمهام در خانه بودیم. به روایت عمهام آنها ساعت ۳ صبح تصمیم میگیرند خانه را ترک کنند. بعد از رفتن آنها حدود ساعت ۴ صبح ماموران به خانه ما میریزند، در حالی که آن دو دختر را هم در راهرو خانه دستگیر کرده بودند. با حکم دادستانی وارد خانه میشوند، خانه را تفتیش میکنند و پدرم را همراه تمام وسایل شخصی اش و وسایل دیگر با خود میبرند و من به همراه عمه ۱۷ سالهام در خانه باقی میمانیم.
ما دیگر هیچ خبری از پدرم نداشتیم. پدربزرگ و مادربزرگم چندین بار به زندان اوین میروند تا خبری از او بگیرند، ولی هیچ جوابی به آنها نمیدهند. تا این که چند روز بعد در همان مهر سال ۶۰ اسم پدرم در لیست اعدامیهای روزنامه کیهان منتشر شد که به اتهام مبارزه مسلحانه در خیابان، اعدام شده بود. وقتی پدرم اعدام شد ۲۵ ساله و کارمند هواپیمایی بود.
در آن سالها، خانوادهها چگونه متوجه محل دفن عزیزانشان میشدند؟
وقتی پدر بزرگم به اوین میرود و درباره اعدام پدرم میپرسد به او میگویند به بهشت زهرا بروید. پدربزرگم شناسنامه پدرم را میبرد بهشت زهرا تا برگه فوت بگیرد و شناسنامه را باطل کند.
قسمتی که جنازه اعدامیها را تحویل میدادند، میگویند ما اصلا چنین شخصی نداریم در لیست اعدامیهایی که امروز آوردهاند و نمیتوانیم برگه فوت صادر کنیم چون در مدارک ما ثبت نشده است. آنجا یک خانواده دیگر هم بودند که بعد با هم دوست خانوادگی شدیم. آنها میگویند دختر و داماد ما هم دیشب در همین گروه اعدامی بودند و به ما گفته اند که همه را به قطعه ۴۱ بهشت زهرا بردهاند.
پدربزرگم میرود قطعه ۴۱ ولی هیچکس جوابگو نبوده است. فقط یک گورکن آنجا بوده که شبها هم همانجا میخوابیده است. پدربزرگم پولی به او داده و در مورد پدرم پرسوجو کرده است. پدرم چون کشتیگیر بود و قد بسیار بلندی داشت، بدنش به راحتی قابل تشخیص بود. پدربزرگم از گورکن میپرسد که با این قد و هیکل کسی را دیشب دفن نکردی؟ گورکن میگوید خیلیها را آوردند ولی با این مشخصاتی که میگویید یک نفر را اینجا دفن کردیم و گوشهای در قطعه ۴۱ را نشان میدهد. در واقع تنها نشان ما از پدرم مشخصاتی است که یک گورکن به پدربزرگم داد و هیچ برگه فوتی برای او صادر نشده است.
آیا خاطرهای یا روایتی از تلاش خانواده برای شناسایی دقیق محل دفن پدرتان در قطعه ۴۱ دارید؟
همان شب پدر بزرگم به خانه میآید و دو نفر از بستگانش میگویند ما که اطمینان نداریم ابوالفضل را کجا دفن کردهاند، برویم آنجایی که نشان دادهاند را بکنیم، شاید نشانهای پیدا کنیم.
این دو نفر شبانه میروند قطعه ۴۱ و حدود یک متر و نیم خاک را میکنند تا حدود ۴ صبح ولی هیچ چیزی پیدا نمیکنند و چون میترسند بیایند آنها را هم دستگیر کنند دوباره خاک را برمیگردانند سر جای اول و سیمان میریزند روی آن و با انگشت مینویسند «ابوالفضل قره داغی» و تاریخ میزنند. این داستان را فقط به پدربزرگم میگویند. چون مادربزرگم خیلی بیتابی میکرد، به او میگویند ما قبر را کندیم و ابوالفضل آنجا بود تا او بتواند بر سر آن قبر سوگواری کند.
این را خود آن دو نفر بعدها برای من تعریف کردند.
خانوادههای دیگر چطور توانستند محل دفن عزیزانشان را شناسایی کنند؟
بیشتر خانوادهها در حقیقت نتوانستند با یقین محل دفن عزیزانشان را شناسایی کنند. مثلا همان خانوادهای که آن روز در بهشت زهرا با پدربزرگم آشنا شدند و مادر آنها و مادر بزرگم بعدها با هم بر سر مزار عزیزانشان میرفتند هم اطمینان نداشتند. دختر و داماد آنها که اعدام شدند هر دو پزشک بودند.
چیزی که در همان بچگی بسیار برایم دردناک بود، این بود که دخترشان موقع دستگیری حامله بوده است. آنها سند خانه را میبرند تا وثیقه بگذارند و اجازه بگیرند دخترشان بیاد بیرون از زندان و زایمان کند. به آنها میگویند دخترشان در بهداری زندان زایمان خواهد کرد. ولی بعدها اعلام میکنند بچه هنگام زایمان از بین رفت و مادر را هم اعدام کردیم. اصلا معلوم نیست چه بلایی سر بچه آمده است یا این که مادر را با شکم حامله اعدام کردهاند یا نه. البته برای عزیزان آنها برگه فوت صادر شده بود ولی آنها ترسیدند نبش قبر کنند تا مطمئن شوند و به همان آدرسی که بهشت زهرا به آنها داده بود اکتفا کردند. اینها تنها خانوادهای بودند که با آنها ارتباط داشتیم.
آیا تا امروز خودتان به قطعه ۴۱ سر زدهاید؟
من در این سالها دو بار به ایران سفر کردم و بر سر مزار رفتم. بارها سنگ یادبود انداختیم سنگ را شکستند. یک بار سعی کردم ماجرای دفن او را پیگیری کنم، فقط یک نفر به اسم قره داغی در بهشت زهرا ثبت شده بود آن هم در قطعه ۹۱ و به اسم جمشید قره داغی. ولی وقتی من توضیح دادم، گفتند احتمالا قبرهای دسته جمعی کندهاند و همه اعدامیها را با هم دفن کردهاند.
کسانی هم معتقدند تعداد اعدامیهایی که در قطعه ۴۱ دفن شدهاند، خیلی بیشتر از آمارهای موجود است. چون برای عده ای اصلا برگه فوت صادر نکردند و اسم عده ای هم در لیست روزنامه منتشر نشد. اوضاع آن دوره به هم ریخته بود و عاملان این جنایت هم از موقعیت استفاده کردند و اصلا معلوم نیست چه بلایی سر عدهای آوردند. پدرم هم جزو کسانی است که ما از اعدام او فقط یک اسم در روزنامه کیهان و یک آدرس از دهان یک گورکن داریم.
آخرین باری که به قطعه ۴۱ رفتید چه زمانی بود و چه تجربهای داشتید؟
آخرین بار حدود ۱۴ سال پیش به ایران رفتم و با بچه هایم بر سر مزار رفتیم، دخترم ۸ ساله بود و پسرم ۳ ساله و من میخواستم به آنها بگویم که پدربزرگی داشتند که اینجا دفن شده است. بزرگترین حسم دلتنگی بود، چون خیلی در فرودگاه مرا اذیت کردند و چند ساعت نگه داشتند، میدانستم این آخرین باری است که به ایران سفر میکنم و بر سر مزار پدرم میروم.
پس از اعدام پدرتان طی این سالها شما و سایر اعضای خانواده تحت فشار قرار دادهاند؟
بله ما را خیلی اذیت کردند. پدربزرگم سعی کرد یک مراسم سوگواری بگیرد، ولی عمه ۱۷ ساله ام را در خیابان دستگیر کردند و به اوین بردند و پدربزرگم را تهدید کردند که هر بلایی بخواهیم سر دخترت میآوریم اگر این داستان را پیگیری یا مراسمی برگزار کنید. پدربزرگم هم به خاطر دختر جوانش کوتاه آمد تا او را آزاد کنند.
من نتوانستم در ایران دانشگاه بروم و ۱۸ ساله بودم که به زور عمه ام از ایران بیرون آمدم چون همیشه میترسیدند مرا هم در خیابان بگیرند. ۱۸ سالگی من دقیقا در دوران شلوغیهای آقای خاتمی بود که مردم به خیابان میآمدند و خانواده ام نگران بودند مرا بازداشت کنند و به جایی یا گروهی ربط بدهند. عمههایم هیچ کدام نتوانستند دانشگاه بروند و عمویم که سالها در اتریش درس خوانده بود سعی کرد به خاطر پدربزرگ و مادربزرگم به ایران بیاید. او خبرنگار سازمان ملل بود و وقتی به ایران آمد دستگیرش کردند و دو سال زندانی شد. برای هیچ کدام از ما زندگی نگذاشتند و هر کدام از اعضای خانواده به گونه ای از این ماجرا ضربه خورد.
وقتی خبر تبدیل قطعه ۴۱ بهشت زهرا به پارکینگ را شنیدید، چه احساسی داشتید؟
احساس کردم یک بار دیگر انگار همه چیز دارد تکرار میشود. من تمام این ۴۰ سال سعی کرده بودم روی خودم کار کنم و با این قضیه در ذهنم کنار بیایم و زخمهایم را التیام دهم. ولی با شنیدن این خبر احساس کردم دوباره دنیا روی سرم خراب شد. چون تنها جایی که برایم مانده بود و تنها نقطه ای که برایم بوی پدر داشت همین قطعه ۴۱ بود که آن را هم دارند از من میگیرند.
قبل از این که شهرداری خبر را اعلام کند، آیا از تغییر کاربری و تبدیل قطعه ۴۱ به پارکینگ خبری داشتید؟
عمه من آخرین بار حدود سه ماه پیش رفته بود بهشت زهرا و تعریف کرد تمام دور و اطراف قطعه ۴۱ ماشینهای گارد ویژه که شبیه تانک است ایستاده و قطعه را بسته بودند. آن اطراف پارکینگ فراوان است و نیازی به پارکینگ جدید نبوده است. عمهام با دسته گلی که با خود داشته، خواسته وارد قطعه شود ولی مامورهای ویژه جلوی او را گرفته و نگذاشتند داخل برود. عمهام گفته چه کسی این حق را از من میگیرد که بر سر مزار برادرم بروم. مامور گفته اینجا تحت حفاظت است و کسی اجازه ورود ندارد. عمهام شروع به داد زدن میکند و میگوید من باید بروم سر خاک برادرم و هیچ قانونی نمیتواند جلوی مرا بگیرد. من میروم داخل و شما هم هر بلایی خواستید سر من بیاورید، برایم مهم نیست. مامور گفته من باید از مافوقم اجازه بگیرم، عمه گفته از هر کس میخواهی اجازه بگیر ولی من میروم داخل. یکی دیگر از مامورها میگوید این دارد دردسر درست میکند بگذار چند دقیقه برود داخل و گلها را بگذارد روی قبر و زود برگردد.
از بچگی که من یادم میآید آن قطعه همیشه ویرانه بود، ولی عمه گفت که این بار به زحمت قبر را پیدا کرده چون همه آثار را از بین برده بودند و با نشانه های خودش توانسته قبر را پیدا کند. رفته گلها را بر سر مزار پدرم و دختر و داماد آن خانواده که دوست ما بودند گذاشته است. در همان چند دقیقه هم سه بار آمدهاند و به او گفتهاند عجله کن و از قطعه برو بیرون. همه اطراف هم دوربین گذاشته بودند. این آخرین باری بوده که عمهام توانسته بر سر مزار پدرم برود.
به نظر شما هدف حکومت و شهرداری از چنین اقداماتی و تغییر کاربری قطعهای با چنین بار تاریخی چیست؟
من فکر میکنم اینها دارند آثار جرمشان را پاک میکنند. من همیشه فکرمیکردم روزی که جمهوری اسلامی تمام شود و این قطعه ها باز شوند، ما میتوانیم ثابت کنیم چه جنایاتی انجام شده و آمار واقعی چندین برابر چیزی است که اینها اعلام کردهاند. ما امید داشتیم بتوانیم حداقل در دادگاهی با ارائه این شواهد، عاملان جنایت را پاسخگو کنیم.
اما حالا که حس میکنند شاید آخر کارشان باشد، سعی میکنند همه آثار جرمشان را پاک کنند. همان بلایی که سر خاوران آورند و با بولدوزر آثار را پاک کردند، همان کار را با قطعه ۴۱ میکنند. این اقدام کار ما را در آینده سخت خواهد کرد، چون هیچ سندی نداریم.
حذف یا نابودی چنین مکانهایی چه اثری بر حافظه جمعی دارد؟
به نظرم من فاجعه دهه شصت را این مکانها زنده نگه میداشتند . خیلی از خانوادهها میدانند که عزیزانشان در آن نقطهای که به آنها گفته شده دفن نشدهاند، درست مانند پدر من. ولی به این امید مانده بودیم که روزی آن خاک را بکنند و ببینیم آیا گورهای دسته جمعی واقعیت دارد و آیا آمارهایی که ارائه شده، درست است.
مادر بزرگم تا وقتی زنده بود هر وقت زنگ خانه را بی موقع میزدند فکر میکرد شاید بچهاش برگشته و یا در خیابان دنبال او میگشت. من خودم تا زمانی که بچه بودم فکر میکردم شاید یک روز پدرم را پیدا کنم. وقتی کسی میمیرد و ما جنازه او را میبینیم مرگ را باور میکنیم. ولی ما مرگ را هرگز برای عزیزانمان باور نکردیم و من همیشه چشم به راه هستم.
فکر میکنید چگونه میتوان یاد و خاطره اعدامشدگان دهه ۶۰ را حفظ کرد، وقتی مکانهای مرتبط با آنها از بین میرود؟
همه ما که باقی ماندهایم باید درباره آن جنایت صحبت کنیم. این داستانها باید دائم بازگو شود. این حقایق باید شنیده شود تا روزی که بتوان کاری کرد. من حتی نمیدانم چطور و به کجا باید شکایت کرد تا شاید بتوان جلوی این کار را گرفت. ما به تنهایی نمیتوانیم جلوی اینها را بگیریم چون اینها جنایتهای بزرگتر هم مرتکب شده اند.
تنها امیدم این است که از طریق مراجع قانونی و به همراه خانوادههای دیگر بتوان شکایتی تنظیم کرد و این جنایات را به گوش همه برسانیم و بگوییم اینها دارند تمام شواهد و مدارک را از بین میبرند؛ شواهدی که باعث میشود اینها روزی به همه ما پاسخگو باشند.
این قطعه تنها امید من بود که شاید در آینده در دادگاهی حقایق روشن شود و جوابی دریافت کنم از عاملان این جنایت. اینها بچگی را از من دزدیدند، زندگی را از من گرفتند. خیلی چیزها را از ما گرفتند و ما تمام این سالها با این تروماها همچنان زندگی میکنیم. حالا هم که همان یک تکه خاک را دارند از ما میگیرند و فکر میکنم اگر قطعه ۴۱ از بین برود، امید ما هم از بین خواهد رفت چون هیچ چیزی برای اثبات این جنایت نداریم و این بزرگترین درد ما است.