مینا موحد؛ مجله حقوق ما: تلاش برای «انسانیکردن جنگ» از بنیاد با یک تناقض روبهروست: چگونه میتوان برای پدیدهای که ذاتاً بر خشونت استوار است، قواعدی انسانی وضع کرد؟ با این حال، حقوق بشردوستانه بینالمللی کوششی است برای محدود کردن رنج، حتی در شرایطی که خشونت اجتنابناپذیر به نظر میرسد.
البته حقوق بینالملل در دهههای اخیر از نظر تدوین قواعد و ایجاد نهادهای قضایی پیشرفت داشته است، اما این پیشرفتها الزاماً به معنای اجرای مؤثر این قواعد در عمل نبوده است. تجربههای مختلف نشان میدهد میان صلاحیت حقوقی نهادهای بینالمللی و امکان عملی اجرای تصمیمات آنها فاصلهای قابل توجه وجود دارد؛ فاصلهای که ریشه در عواملی مانند عدم همکاری دولتها، محدودیت منابع و ملاحظات سیاسی دارد.
در گفتوگو با دکتر پیام اخوان، استاد ارشد حقوق بین الملل، به نقطه تلاقی میان حقوق بین الملل و چالشهای اجرای آن میپردازیم، جایی که حفاظت از غیرنظامیان به یکی از پیچیدهترین چالشها تبدیل میشود:
با وجود قوانین و چهارچوبهایی مانند کنوانسیون ژنو، چرا ما هنوز شاهد تلفات گسترده غیر نظامیان و جنایات جنگی هستیم؟
نخستین نکتهای که باید به آن اشاره کنم این است که حقوق بشردوستانه بینالمللی یا همان حقوق جنگ، تلاشی است برای انسانیتر کردن جنگ، پدیدهای که ذاتاً غیرانسانی است. از همینجا با یک دشواری بنیادین روبهرو میشویم، تلاش برای اعمال محدودیت بر فعالیتی که ماهیتاً خشونتبار است.
با این حال، اصل اساسی حقوق بشردوستانه، تفکیک میان اهداف و نیروهای نظامی از یکسو و غیرنظامیان و اموال غیرنظامی از سوی دیگر است. هرگونه حمله عمدی به غیرنظامیان یا زیرساختهای غیرنظامی، جنایت جنگی محسوب میشود.
اما مشکل اینجاست که در عمل، تشخیص میان غیرنظامیان و نیروهای نظامی همیشه ساده نیست. در جنگ جهانی دوم، نیروهای متفقین از بمباران هوایی علیه آلمان، توکیو و ژاپن استفاده کردند و صدها هزار غیرنظامی کشته شدند. این مسئله فقط به بمبهای اتمی هیروشیما و ناگازاکی محدود نمیشد، بلکه شامل استفاده از سلاحهای متعارف نیز بود که از هواپیماها پرتاب میشدند و دقت چندانی نداشتند.
در مقایسه با آن زمان، امروز ارتشهای پیشرفته بهویژه آنهایی که از پهپاد استفاده میکنند، به دقت بسیار بیشتری دست یافتهاند. از این منظر در برخی موارد، تلفات غیرنظامیان در جنگهای شهری نسبت به گذشته کمتر شده است.
با این حال، پیچیدگیهای تازهای نیز وجود دارد. نخست اینکه گاهی از غیرنظامیان بهعنوان سپر انسانی استفاده میشود. سلاحها در مدارس یا اماکن مذهبی پنهان میشوند و این امر وضعیت را پیچیدهتر میکند، زیرا یک نیروی نظامی نمیتواند صرفاً به این دلیل که پشت غیرنظامیان پنهان شده، از پاسخ مصون بماند. در اینجاست که «اصل تناسب» مطرح میشود.
بر اساس این اصل اگر حملهای به یک هدف نظامی، منجر به تلفات احتمالی غیرنظامیان شود، باید اطمینان حاصل شود که مزیت نظامی آن هدف، با میزان تلفات یا آسیب به غیرنظامیان متناسب است. اما این ارزیابی بههیچوجه ساده نیست و به اطلاعات موجود بستگی دارد.
برای مثال، همه افراد یک منطقه را ترک نمیکنند زیرا برخی جایی برای رفتن ندارند و به ناچار میمانند. علاوه بر این، در لحظه حمله، نیروهای نظامی باید بر اساس اطلاعات محدود و در زمانی بسیار کوتاه تصمیم بگیرند.
فرض کنید یک فرمانده ارشد نظامی در زیرزمین یک ساختمان مسکونی پنهان شده و فرصت بسیار کوتاهی برای هدف قرار دادن او وجود داشته باشد. در چنین شرایطی، این پرسش مطرح میشود که آیا در همان زمان محدود میتوان با اطمینان تشخیص داد غیرنظامیانی در آن ساختمان حضور دارند یا خیر.
اینها نمونههایی از موقعیتهایی هستند که حتی نیروهایی که با حسن نیت تلاش میکنند به غیرنظامیان آسیبی نرسانند، با آن مواجهاند.
چالش دیگر به «اموال و زیرساختهای غیرنظامی» مربوط میشود، زیرا بسیاری از اینها کارکرد دوگانه دارند. برای مثال، شبکه برق هم میتواند در خدمت غیرنظامیان باشد و هم نیروهای نظامی. یا محلهای ذخیره سوخت ممکن است هم استفاده غیرنظامی داشته باشند و هم نظامی. بنابراین همیشه روشن نیست که یک هدف، نظامی محسوب میشود یا غیرنظامی.
این پیچیدگیها حتی در شرایطی که نیروهای نظامی قصد دارند با حسن نیت، حقوق بشردوستانه را رعایت کنند نیز وجود دارد. با این حال در بسیاری موارد، توجه کافی به حفاظت از غیرنظامیان صورت نمیگیرد و در نتیجه، تلفات و آسیبهای انسانی رخ میدهد.
با وجود این میتوان گفت در مجموع، امروز نسبت به گذشته بهویژه در مقایسه با جنگ جهانی دوم، حفاظت از غیرنظامیان تا حدی آسانتر شده است، زیرا سلاحها دقت بیشتری دارند. در واقع جنگ مبتنی بر پهپاد که ماهیت جنگ را بهطور قابل توجهی تغییر داده، در مقایسه با روشهایی مانند شلیک موشک از ارتفاع بسیار بالا، امکان حفاظت بهتر از غیرنظامیان را فراهم کرده است.
با این حال حفاظت از غیرنظامیان در زمان جنگ همواره یک چالش باقی میماند. هرچند در مواردی که نیروهای نظامی حرفهای واقعاً تلاش خود را در این راستا میکنند، میتوان از نوعی پیشرفت سخن گفت.
اما متأسفانه در برخی موارد اساساً ارادهای برای حفاظت از غیرنظامیان وجود ندارد. گاهی نیروهای نظامی عمداً به دنبال ایجاد رعب و وحشت در میان جمعیت غیرنظامی هستند تا روحیه دشمن را تضعیف کنند که این خود یک جنایت جنگی است. در چنین شرایطی، افزایش تلفات غیرنظامیان چندان دور از انتظار نیست زیرا هدف دقیقاً ایجاد همین ترس است.
در مجموع حقوق بشردوستانه بینالمللی در تلاش است قواعد حقوقی را بر پدیدهای اعمال کند که ذاتاً غیرانسانی است. این امر میتواند ناامیدکننده باشد، زیرا با وجود تلاشهای گسترده برای تدوین این قوانین، همچنان شاهد تلفات گسترده غیرنظامیان هستیم. با این حال من همچنان معتقدم که در این حوزه، پیشرفتهایی هرچند محدود حاصل شده است.
مشکل اصلی، نقص در قوانین است یا عدم اراده سیاسی برای اجرا؟
به نظر من حقوق بینالملل امروز نسبت به ده، بیست یا سی سال گذشته در وضعیت افول قرار دارد. در پایان جنگ سرد، دورهای شکل گرفت که در آن دولتهای لیبرال غربی به نوعی پیروزی دست یافتند و بسیاری بر این باور بودند که این وضعیت به استقرار حاکمیت حقوق بینالملل منجر خواهد شد. اما در سالهای اخیر شاهد ظهور اقتدارگرایی، ملیگرایی و رهبرانی بودهایم که تمایلی ندارند حقوق بینالملل را بخش مهمی از سیاست خارجی خود قرار دهند.
با این حال من معتقدم حقوق بینالملل را نمیتوان بهطور کامل از میان برد با توجه به واقعیت انکارناپذیر وابستگی درهمتنیده و گریزناپذیر انسانها به یکدیگر، البته اینجا تأکید میکنم بر«واقعیت» نه «ایدهآل». ما امروز در یک «دهکده جهانی» زندگی میکنیم که در آن، حقوق بینالملل نقشی بسیار مهم در حکمرانی جهانی ایفا میکند.
نادیده گرفتن این هنجارهای بینالمللی نیز پیامدهای اجتنابناپذیری خواهد داشت؛ چه در قالب جنگهای تجاوزکارانه غیرقانونی، چه در قالب جنایت علیه بشریت یا نسلکشی. بنابراین هرچند در جهانی بهشدت ناقص زندگی میکنیم، اما تجربه تاریخی دردناکی در مسیر شکلگیری حقوق بینالملل داشتهایم و همین تجربه، زمینه حفظ و حتی تقویت این هنجارها را حتی در دوره کنونی نیز فراهم میکند.
تاریخ در نهایت مسیر خود را طی میکند و اگرچه اکنون در دورهای از افول به سر میبریم، اما من اطمینان دارم جامعه جهانی، به ضرورت، دوباره احیا خواهد شد و با نیرویی بیشتر به سوی نوعی جدید از حقوق بینالملل در عرصه حکمرانی جهانی بازخواهد گشت.
در عین حال باید افزود حقوق بینالملل صرفاً به اقدامات رهبران سیاسی در قالب یک مدل از بالا به پایین محدود نمیشود. این حوزه به آگاهی عمومی، تغییرات بنیادین در ارزشها و تحول در نگرشها نیز وابسته است؛ نوعی فرایند از پایین به بالا که طی آن هنجارها و ارزشها در بافت اجتماعی و حتی اقتصادی جوامع نهادینه میشوند.
بهویژه اگر به جنبشهای ضد جنگ، مبارزات علیه بردهداری، تلاشها برای برابری زنان یا جنبشهای مرتبط با تغییرات اقلیمی نگاه کنیم، درمییابیم که در نهایت این مردم هستند که با حضور در خیابانها، با اعتراض، با تغییر در سبک زندگی و فرهنگ خود، این هنجارها را از چند معاهده یا بیانیه تصویبشده در سازمان ملل، به یک واقعیت زنده تبدیل میکنند.
بنابراین، اینها مبارزاتی طولانی، دشوار و پیچیده در بستر تاریخ هستند و نباید در دورهای که ظاهراً نشانههایی از افول دیده میشود، بهسادگی امید را از دست داد.
نقش دیوان کیفری بین المللی در بازدارندگی از کشتار غیرنظامیان را چگونه ارزیابی میکنید؟
در واقع، اثبات چنین چیزی قطعاً آسان نیست. البته عدالت زمانی میتواند جهانی باشد که سیاست نیز جهانی باشد. بنابراین از همان ابتدا روشن بود که نوعی تعارض یا برخورد میان سیاست و عدالت وجود خواهد داشت و ما این تعارض را نهتنها در مورد صدور حکم بازداشت برای رهبرانی مانند پوتین یا نخستوزیر اسرائیل، نتانیاهو، بلکه پیشتر نیز در سال ۲۰۰۹ در مورد حکم بازداشت عمر البشیر، رئیسجمهور سودان، بهدلیل نسلکشی دارفور که متأسفانه همچنان ادامه دارد شاهد بودهایم.
بنابراین هرجا که اجرای عدالت از نظر سیاسی هزینهزا یا نامطلوب باشد، با نوعی مقاومت در برابر نهادها بهویژه در حوزه دادگاههای کیفری مواجه خواهیم شد. با این حال باید تأکید کنم برای حفظ مشروعیت چنین نهادهایی، ضروری است که آنها با بالاترین استانداردهای حرفهای و اخلاقی عمل کنند و در برابر وسوسه سیاسیشدن مقاومت نشان دهند.
برای مثال در مواجهه با منازعاتی که بهشدت بحثبرانگیز هستند از جمله درگیری میان اسرائیل و حماس و در شرایطی که حجم زیادی از روایتهای متناقض و اخبار دوقطبی وجود دارد، بسیار مهم است که دادگاه از این فضای پرتنش فاصله بگیرد و خود را درگیر این جدالها نکند.
یک نهاد قضایی که مأموریتش تحقق عدالت است، باید این جرائم را بهصورت عینی، بیطرفانه و مستقل بررسی کند. جمعآوری ادله و صدور حکم بازداشتی که بتواند در یک دادرسی کیفری تاب بیاورد و جرم را «فراتر از تردید معقول» اثبات کند، زمانبر است.
بنابراین دیوان کیفری بینالمللی، یک سازمان حقوق بشری یا یک رسانه خبری نیست که هر روز تیتر تولید کند. این نهاد باید در یک چارچوب بلندمدت درک شود؛ نهادی که بر پایه شواهد، بهصورت بیطرفانه تحقیق میکند و تنها در مواردی حکم بازداشت صادر میکند که ادله کافی برای اثبات قطعی مسئولیت افراد بهویژه رهبران وجود داشته باشد.
به همین دلیل، به نظر من، دیوان کیفری بینالمللی نیز باید در برابر وسوسه ورود به مناقشات سیاسی، بدون انجام تحقیقات دقیق و حرفهای، مقاومت کند.
چرا بسیاری از جنایات جنگی بدون پیگرد قانونی باقی میمانند؟
این سؤال بسیار مهمی است، زیرا بسیاری از کشورها عضو اساسنامه این دادگاه نیستند و بنابراین تعهدی برای همکاری ندارند. حتی در مواردی که عضو هستند نیز، گاه به دلایل سیاسی از همکاری خودداری میکنند.
وقتی همه این عوامل را در کنار هم قرار دهیم و به ارتکاب گسترده جنایات جنگی نگاه کنیم، بهتر میتوان درک کرد چرا تنها بخش بسیار کوچکی از این جنایات در عمل مورد بررسی قرار میگیرند. باید افزود اساسنامه دیوان کیفری بینالمللی بر اصل « تکمیلی بودن یا Complementarity» استوار است. به این معنا که دادگاههای ملی نیز موظف به رسیدگی به جرائم بینالمللی هستند و دیوان کیفری تنها در شرایطی وارد عمل میشود که این دادگاهها یا توانایی رسیدگی نداشته باشند یا ارادهای برای آن وجود نداشته باشد.
حتی در مواردی که دیوان صلاحیت خود را اعمال میکند، بهدلیل محدودیت منابع، معمولاً تنها میتواند تعداد محدودی از افراد که عمدتاً چهرههای رهبری هستند و کسانی که بیشترین مسئولیت را دارند، تحت تعقیب قرار دهد.
از سوی دیگر، وقتی به جنایات علیه بشریت یا ارتکاب گسترده جنایات جنگی نگاه میکنیم، با مواردی مواجه نیستیم که صرفاً یک سرباز بهطور فردی تصمیم به کشتن یک غیرنظامی گرفته باشد، یا با اعمالی استثنایی و پراکنده روبهرو نیستیم. بلکه با موقعیتهایی مواجهایم که در آن یک دولت یا حکومت، بهصورت نظاممند در حال اجرای سیاست ارتکاب چنین جنایاتی است.
در چنین شرایطی، هزاران و حتی دهها هزار مظنون بالقوه وجود دارند. به همین دلیل، تمرکز معمولاً بر رهبران و افراد کلیدی قرار میگیرد و در عمل، تعقیب و محاکمه تکتک عاملان این جنایات اغلب واقعبینانه نیست.
آیا میتوان گفت عدالت بین المللی انتخابی عمل میکند؟
این نیز یکی دیگر از مشکلاتی است که نهتنها در دیوان کیفری بینالمللی، بلکه بهطور گستردهتر در شورای حقوق بشر سازمان ملل نیز وجود دارد. این مسئله تا حدی توضیح میدهد که چرا، برای مثال، غزه به موضوعی محوری تبدیل میشود در حالی که دارفور که از برخی جهات حتی وضعیت وخیمتری دارد، نادیده گرفته میشود. در دارفور بیش از ۵۰۰ هزار نفر کشته شدهاند و این یک نسلکشیِ ادامهدار است اما کمتر درباره آن میشنویم؛ زیرا توجه به این موضوعات بیشتر بازتاب محاسبات سیاسی است تا رویکردی بیطرفانه به عدالت بینالمللی.
مجموع این شرایط نشان میدهد که ما هنوز در مرحلهای نسبتاً ابتدایی از تاریخ عدالت جهانی قرار داریم. این مسیر با دادگاههای نورنبرگ و توکیو در پایان جنگ جهانی دوم آغاز شد. سپس در طول جنگ سرد، برای نزدیک به ۵۰ سال عملاً هیچ پیشرفتی در این زمینه رخ نداد. پس از آن، دادگاه ویژهای برای یوگسلاوی سابق ایجاد شد که احتمالاً یکی از دلایل شکلگیری آن، اروپایی بودن قربانیان بود؛ اگر قربانیان اروپایی نبودند، شاید اساساً چنین دادگاهی از سوی سازمان ملل تشکیل نمیشد. پس از آن، دادگاه رواندا شکل گرفت و سپس دیوان کیفری بینالمللی تأسیس شد. این روند نشان میدهد که ما در یک مقطع تاریخی قرار داریم که در آن، عدالت جهانی بهتدریج و گامبهگام در حال تبدیل شدن به یک اولویت است.
در پایان باید گفت که در یک جهان ایدهآل، اساساً نیازی به این دادگاهها وجود نداشت چرا که میتوانستیم جوامع و ساختارهای حکمرانی جهانیای ایجاد کنیم که پیش از آنکه خشونت به مرحلهای غیرقابل کنترل برسد، از وقوع جنایات علیه بشریت و نسلکشی جلوگیری کنند. اگر جوامعی با ساختارهای دموکراتیک سالم، فرهنگ سیاسی پویـا و پایبندی واقعی به حقوق بشر داشته باشیم، وقوع جنگ و ارتکاب جنایات گسترده، به امری استثنایی و حتی بیمعنا تبدیل خواهد شد.
بنابراین باید به این پرسش فکر کنیم که در مواجهه با جنایات گسترده، نظامهای قضایی تا چه اندازه قادر به پاسخگویی هستند بهویژه در شرایطی که حتی در بهترین حالت نیز امکان تعقیب و محاکمه تکتک عاملان وجود ندارد. از این رو لازم است دیوان کیفری بینالمللی و حتی حقوق بشر بینالمللی را در چارچوبی وسیعتر و پویا ببینیم؛ بهعنوان یکی از ابزارها در کنار سایر ابزارها، برای پیشگیری از این جنایات هولناک.
آیا هنوز هم میتوان به آینده حقوق بین المللی بشردوستانه امیدوار بود؟
پاسخ من مثبت است. محاسبات بدبینانه و محدودِ مبتنی بر منافع شخصی، نهتنها نادرست بلکه محکوم به شکست هستند. من اطمینان دارم آنچه امروز شاهد آن هستیم، در نهایت شکست خواهد خورد. آنچه اکنون میبینیم، اوجگیری ایدئولوژیهای تفرقهافکن و خشونتی است که اغلب در سوی نادرست تاریخ قرار دارد. بنابراین افرادی که نیت خیر دارند نباید دچار ترس شوند بلکه باید با جدیت بیشتری تلاش کنند و برای آیندهای بهتر، کوشش خود را دوچندان کنند.